تبليغاتX
رهای رها
رهای رها

دل نوشته های من...


تصمیم درست

دوران راهنمایی ام که تمام شد امتحان دادم برای مدرسه نمونه دولتی،رتبه ام هفت شد درمنطقه و وارد آن مدرسه ی عجیب و غریب شدم، خواهرم هم سال قبلش رفته بود( یکسالی از من بزرگتر است). مثلا شاگردهای زرنگ و درسخوان آنجا جمع شده بودند.دبیرهایمان استاد دانشگاه بودند و از این جور برنامه ها، شبی شش ساعت بیشتر نمی خوابیدیم و فقط درس میخواندیم، وقتی سال اول دبیرستان تمام شد و برگه راهنمای انتخاب رشته ام را دستم دادند دیدم اولویت هایم اینطوری است:

"علوم تجربی"، "علوم انسانی"، "ریاضی "

پدرم دوست داشت بروم تجربی، درس های مربوط به شاخه ی علوم انسانیم هم همه بیست بود، اما با تمام حسم ریاضی را دوست داشتم از همان موقع فقط به فکر این بودم که کدام رشته با کلاس تر است، جو مدرسه مان اینطوری بارمان آورده بود و این افتضاح ترین چیز ممکن بود، جو زدگی کلن چیز مزخرفی است، بگذریم تا چشم چرخاندم دیدم رشته ی ریاضی میخوانم، نمراتم هم خوب بود، حسابی درس میخواندم،سالهای آخر دبیرستان کمی درس خواندن برایم مشکل شد مادرم از من دور شد تمرکز نداشتم، سالهای خوبی نبود کلن، اصلا هیچ برنامه ای نداشتم سال اول برق قبول شدم دوستش نداشتم از نظرم هیچ کلاسی نداشت و بچه های بیدست و پا میرفتند برق میخواندند(چه تفکر اشتباهی) باز همان جوزدگی آمده بود سراغم، جایش هم خوب نبود دور بود، به هر حال نرفتم، سال بعدش عمران قبول شدم، این یکی محشر بود، ابهتی که عمران در نظرم داشت هیچ رشته ای نداشت، غولی بود برای خودش، اصلا اینکه ما بچه های عمران وارد دانشکده فنی میشدیم و میدیدیم که تمام بچه های مکانیک و برق و شیمی یک جور دیگر مارا نگاه میکنند کیفورمان میکرد، خدایی میکردیم در دانشکده (باید عمران بخوانید تا بفهمید).بچه های عمران همه فعال و پر جنب و جوش شیطان و سر به هوا بودند کلن جذاب ،خیلی جذاب، عالی بود، همان ترم های اول با چندتا از بچه های عمران دوست شدم که عضو گروه تاتر بودند، فهمیدم تاتر را خیلی دوست دارم، جو نبود ها، این یکی واقعا علاقه بود، ساعت های کلاس تاترم با یکی از درسهایم تداخل داشت سر همین قضیه با استادم دعوایم شد نمره ی کلاسیم را نداد و با بدبختی پاس شدم.

مجبور شدم دور شوم از علاقه ام ، میدانستم روحم در هنر غوطه ور است اما کم کم به عمران هم علاقه مند شدم، ترم چهار بودم که سنگهایم را با خودم وا میکندم که چه کار کنم بروم دنبال تاتر یا بروم ادامه ی درسم را بخوانم، آن زمان دوست دکتری داشتم یک روز ازش پرسیدم که چی شد این هدف را برای خودت انتخاب کردی و درس ات را حرفه ای ادامه دادی؟ خیلی سرد گفت :" فک نمی کنم هدف من سودی به حال تو داشته باشه"  خیلی بهم برخورد ، من از او فقط راهنمایی میخواستم و او به طور ظالمانه ای  جوابم را داده بود، برای کم کردن روی او هم شده بود درس را انتخاب کردم، با خودم میگفتم فکر کرده حالا دانشجوی دکتراست حق دارد با من اینطوری صحبت کند؟؟؟ در دلم بهش بدو بیراه میگفتم و از این غافل بودم که باید حتما چند سالی بگذرد و من بزرگ شوم تا بفهمم که چقدر حرفش با ارزش بود که آن روزچه سوال احمقانه ای  پرسیده بودم  که چقدر دوستم داشت و خیرخواهم بود که به جای اینکه دوساعت مرا نصیحت کند مرا پرت کرد توی گود که چقدر عاقل بود و من این ها را نفهمیده بودم و باید حتما زمان میگذشت و باید به جای اینکه عین احمقها از این و آن سوال کنم خودم شروع میکردم و خودم علاقه مند میشدم به خاک به سازه به آب به درسهایی که الان میخوانمشان وبی نظیرند و اینکه تشخیص دهم بعضی چیزها زمان خودش را دارد باید بفهمی در چه زمانی بروی دنبال چه چیزی این تشخیص را باید خودم میدادم، این که برای بعضی کارها و بعضی علاقه ها همیشه فرصت هست اما بعضی چیزها یک سن خاص را میطلبد، و من باید این را خودم تشخیص میدادم....و او این را به من آموخت....

 

* بعضی آدمها ذاتن با کلاسند و مثل آچار فرانسه عمل میکنند از هر مسیری میروی یک جوری میرسی به خانه ی آنها،این روزها هرچه در اینترنت جستجو میکردم میرسیدم به خانه ی فرزاد حسنی ...خیلی از سوالهایم را پاسخگو بود و نوشته هایش جامع و بی نظیر، باید قدردان این افراد بود.

 

**" بهار برایم کاموا بیاور" نوشته ی مریم حسینیان را هم خواندم، نمیدانم چرا مرا به یاد کتاب" شاهدخت سرزمین ابدیت " انداخت اما زیبا بود خیلی وقت بود اینچنین کتابی را یک نفس نخوانده بودم.

 

*** درسهایم زیاد شده باید بیشتر بخوانم...باید تمرکز کنم و وزنه های ذهنی را از پای افکارم باز کنم، الان زمان زمان درس خواندن است برای من،شاید آینده ام گره میخورد با همین درس هایی که امروز میخوانم، "شاید"غلط است بی شک همین است،باید بروم گم و گور شوم و درس بخوانم.

 

 از ته دل: چقدر فرم این نوشته ام شبیه نوشته های علی چنگیزی شده :)خوب سبک روایت روزنوشتهایش اینجوریه و من خیلی دوست دارم این مدل نوشتن رو، میتونم تقلب میکنم میتونی تقلب کن:)


جمعه 1391/01/25  توسط رها   |

 

دیگه نمیخوام فکر کنم

-         بهش میگم: چرا هرچی دیوونه است میخوره به تور من...

-         میگه: خوب چون تو دیوونه هارو جذب میکنی...یه جوری خودتم دیوونه ای..

از استدلالش خندم میگیره،شخصیت جالبی داره خیلی جالب ... زیاد حرف نمیزنه...آرومه...وقتی به آدم نگاه میکنه انگار جلوش سخت ترین مساله ی دنیارو گذاشتن...جدن نگاهش همونطوره....بعد که ازش میپرسم به چی فکر میکنی؟

میگه: به هیچی... منو نمیشناسی من به هیچی فکر نمیکنم...

دوست دارم شبیه اش باشم...نمیشناسمش....اما دوست دارم شبیه اش بشم...

 

 

دوباره داستان "پل ها" رو میخونم...دوستش دارم حس خوبی بهم میده خیلی خوب...کمکم میکنه فکر نکنم...سوالهای زیادی توی ذهنمه خیلی زیاد.... جواب هیچ کدوم رو هم نمیدونم...ندانستن هم دردیه بزرگ...بعضی از سوالها همیشه سوالن تا وقتی که آدم بمیره...اونوقت همه چیز روشن میشه....روشن روشن عین صبح صادق...یعنی امیدوارم....آخه دلم رو به همون یک چیز خوش کردم....اگر روشن نشد هم به جهنم...کاری از دستم برنمیاد... از فکر کردن که خسته میشم دلم هوس درختها رو میکنه... درختها با وفا هستن.....مهربون...محکم.....درخت که نمیتونم بیارم توی این اتاق دوازده متری...اما یک گلدان حسنی یوسف آوردم...عجیب همدم منه...عاقله...و زیبا....خیلی زیبا....سه روز یک بار باید یک نصفه لیوان بهش آب بدم، احمقم ....همین یک کار ساده رو هم یادم میره...حواسم کجاست نمیدونم...

باید برم کمی زندگی کنم...بسه فکر کردن...باید برم یک جایی آب هویچ بخورم....جایی که مهروزارت بهداشت نداشته باشه اما صاحبش به زندگی امیدوار باشه....باید برم قبرستان....قبرستان شهر خودم...زیر همان درخت گردو...همونجایی که آخرین بار شش سال پیش رفتم، درست تابستان شش سال پیش، وقتی مادر بزرگم رو خاک میکردیم و من چقدر اشک ریختم...حالم از اشک ریختن هم بهم میخوره... باید برم ...البته آنجا الان پر از برفه،شاید هم  همین پارک چمران با یک کیسه خیار و نارنگی...اگرهم نشد همینجا توی دنیای دوازده متری خودم  یک بسته کرانچی میخورم،اما قول میدم به هیچی فکر نکنم...

 

از ته دل:

دارم فکر میکنم حالا واجبه تو این همه آدم تو دنیا من بدونم که برای اینکه یه تیر هفت متری  تحت لنگر 16 تنی دچار پیچش نشه باید 6 تا میلگرد 16 به فاصله بیست سانتی متر توش قرار بگیره....نه واقعا واجبه منم اینو بدونم...اونم درست تو این حس و حال هوای بهاری؟؟؟؟؟

 

راستی امسال جای محسن تنابنده خیلی خالی بود تو تلوزیون،هیچ برنامه ای از تلوزیونو نگاه نکردم...یکی از جذاب ترین مردها و بازیگراییه که دیدم...وای باید برم هفت دقیقه تا پاییزو ببینم اینجوری نمیشه...


فونتم بزرگ شده کوچیک نمیشه به من چه اصلا


شنبه 1391/01/12  توسط رها   |

 

برو ولگردی کن رفیق....

هیچ کاری نکن.برو و فقط واسه خودت ول بگرد.همین. برو هر کاری دوست داری انجام بده. بذار هر کی هرچی میخواد بگه. کثافت شو از نگاه بقیه. بذار دیگران هر کاری می خوان بکنن. تو اون کاری رو بکن که دوست داری.که واقعا باهاش حال میکنی و مطمئنی که می خوای انجامش بدی.کارهایی که خیلی وقته فراموش شون کردی....

"برو ولگردی کن رفیق، نوشته مهدی ربی"

 

از ته دل: چند روز به پایان سال 90 نمونده....تا وقت هست دل تکونی کن....بریز دور...بریز دور...از دلت بریز بیرون هر کس و هر چیزی و که دیگه نمیخوای و دوست نداری....صادق باش با خودت...سبک شو...عین یه بادبادک....فک کن....رهای رها...

 

عید باستانی ایرانی ها "نوروز" به همه ی عزیزان پیشاپیش مبارک... امیدوارم همه ی لحظه هاتون بهاری باشه و به همتون خوش بگذره...که واقعا زندگی چیزی جز این نیست...


سه شنبه 1390/12/23  توسط رها   |

 


رها هستم؛متولد مرداد 67؛دانشجوي مهندسي عمران؛با آنكه هميشه مشغول حساب وكتاب هستم ,اما روحم عاشق نوشتن است...
ومن آهسته ترین صدای پایی هستم که شنیده میشوم

هستم پس منتظرم باش...

اينجا قصه مي‌گويم از هرآنچه كه هست و هر آنچه كه من هستش مي‌كنم...مي نويسم از دلم...



 

 

 

 

 

 

.: Weblog Theme By Blog Skin:.

 

ابزار رایگان وبلاگ